گزارش ویژه: نشیمنهای ایرانی؛ جایی که معاملات تجاری، سیاست و اجتماع هنوز به هم میرسند
غروبی دلپذیر است در خانهای نیمهمستقل در شمال لندن، و پانزده نفر دور میز ناهارخوریای که برای هشت نفر چیده شده بود، جا خوش کردهاند. بشقابهای پسته، میوهٔ خردشده و شیرینی همهٔ سطحها را پوشاندهاند. دو بچهٔ کوچک از راهرو میگذرند و در طبقهٔ بالا ناپدید میشوند. کسی کنار پنجره نتایج فوتبال را در گوشیاش چک میکند. کس دیگری از قوری تازهدمی چای میریزد که هیچکس نخواسته اما همه میپذیرند.
در بیست دقیقهٔ نخست، همهچیز شبیه و همصدای یک دورهمی خانوادگی معمولی است. بعد، ذرهذره، به چیز دیگری بدل میشود.
پرسشی دربارهٔ قیمت ملک در منچستر. پیگیریای دربارهٔ مجوزهای لجستیک. اشارهای به پسرعمویی که در صف ویزا گیر کرده. و بعد، انگار دری بیصدا باز شده باشد، گفتوگو گسترش مییابد؛ بازارهای نفت، جنگ ایران، تحریمها، بانک انگلستان، آیندهٔ تولید بریتانیا. هیچکس این جلسه را برگزار نکرده. هیچکس دستور جلسهای پخش نکرده. با این حال ظرف یک ساعت، اتاق نشیمن همزمان به یک دورهمی خانوادگی، یک انجمن تجاری و یک سمینار ژئوپلیتیک بدل شده است.
این صحنهای است که هر هفته، با تنوعاتی، در خانههای ایرانی سراسر بریتانیا تکرار میشود.
ایوب محمدی ۴۲ ساله که از غرب لندن یک شرکت مشاورهٔ فناوری اداره میکند و از کودکی در دورهمیهایی مثل همین شرکت کرده، گفت: «تا جایی که یادم میآید همینطور بوده. برای شام میآیی و با سه ایدهٔ کاری، چهار جدل سیاسی و دستکم یک شماره تلفن که قبلاً نداشتی، میروی.»
جامعهٔ ایرانیان بریتانیا بزرگترین جامعهٔ مهاجر این کشور نیست، اما یکی از فعالترینها از نظر اقتصادی است. این جامعه که بهشدت در لندن — بهویژه کنزینگتون، همراسمیت، گلدرز گرین و ایلینگ — متمرکز است و جمعیتهای قابل توجهی در منچستر و بیرمنگام دارد، متخصصانش بهطور نامتناسبی در بخشهایی چون پزشکی، مهندسی، مالی، املاک و فناوری حضور دارند. بسیاری در موجهای پیاپی آمدند: پس از انقلاب ۱۹۷۹، در تلاطم دههٔ ۱۹۸۰، در سالهای پس از اعتراضات ۲۰۰۹، و باز هم در دوران اخیر با تنگتر شدن تحریمها و وخامت اوضاع اقتصادی در وطن.
آنچه در گذر این نسلها و روایتهای گوناگون مهاجرت پابرجا مانده، همین دورهمی است. شامی که کاملاً شام نیست. شبنشینیای که بیآنکه کسی اعلامش کند، همزمان یک شبکهٔ حرفهای، یک جلسهٔ خبری و یک گروه حمایتی هم هست.
کامران احمدی که در اسکس شرکت ساختمانی دارد و هجده سال است در بریتانیاست، گفت: «در فرهنگ حرفهای بریتانیا مرز نسبتاً روشنی میان زندگی اجتماعی و کار هست. اگر بخواهی شبکهسازی کنی، به رویداد شبکهسازی میروی. اگر بخواهی شام بخوری، به شام میروی. برای ما این دو همیشه در یک اتاق و در یک زمان اتفاق افتادهاند.» او بیدرنگِ چندانی برآورد کرد که دستکم سه قرارداد مهمی که شرکتش طی دو سال گذشته گرفته، ریشه در گفتوگوهایی داشته که در دورهمیهایی مثل همان شب شمال لندن آغاز شده بود. نه به این دلیل که کسی در حال بازاریابی بود. نه به این دلیل که روابط با نیتی راهبردی مدیریت میشد. بلکه به این دلیل که اعتماد پیش از آغاز گفتوگوی تجاری از قبل حاضر بود. او گفت: «همین چیزی است که بازتولیدش در محیط رسمی سخت است. هیچکس نقش بازی نمیکند. اول بهعنوان دوست حرف میزنی.»
جنگ، فضای این شبها را به شیوههایی تغییر داده که کمّی کردنشان دشوار و حس کردنشان آسان است.
برای بسیاری از ایرانیان بریتانیا، این درگیری آنگونه که شاید برای دیگران در این کشور باشد، یک خبر نیست. یک تماس تلفنی از پدر یا مادر است. اضطراب دربارهٔ محلهٔ خواهر یا برادر است. آن خستگی خاصِ دنبال کردن رویدادها در جایی است که ترکش کردهای اما هرگز بهتمامی ترکش نکردهای. مریم آثار، تحلیلگر مالی ۳۸ ساله که یک دهه است در لندن زندگی میکند، گفت: «وقتی خانوادهات هنوز آنجاست، سیاست خیلی زود از انتزاعی بودن درمیآید. اما نکتهٔ جالب — و از وقتی جنگ شروع شده بیشتر متوجهش شدهام — این است که گفتوگوهای سیاسی با چه سرعتی اقتصادی میشوند.»
او لبهٔ میز ناهارخوری نشسته بود، لیوان چایی جلویش سرد میشد، و با دست به دور اتاق اشاره کرد. «نگاه کن ببین کی اینجاست. نصف این آدمها صاحب کسبوکارند. نصف دیگر در بخشهایی کار میکنند که مستقیماً در معرض اتفاقات جهانیاند. پس وقتی از درگیری حرف میزنیم، همزمان داریم از هزینهٔ سوخت، مسیرهای کشتیرانی، تورم و سرمایهگذاری هم حرف میزنیم. همهاش به هم وصل است. فقط اتفاقاً داریم این اتصال را سر شام برقرار میکنیم.»
آن شب، توصیف او را تأیید کرد. در بازهای حدوداً چهلدقیقهای، بحثی دربارهٔ اثر تنگهٔ هرمز بر عرضهٔ جهانی نفت به جدلی دربارهٔ سیاست انرژی بریتانیا رسید، که به گفتوگویی عملی دربارهٔ هزینههای گرمایش یک کسبوکار کوچک بدل شد، و با معرفی یک کارگزار انرژی از سوی یکی از حاضران پایان یافت. گذار، یکدست و بیدرز بود. به نظر نمیرسید کسی متوجه شده باشد که اتفاق افتاده است.
نسل جوانتر این شبها را با نوع خاصی از خودآگاهی طی میکند.
بسیاری از بیستوچندسالهها و سیوچندسالههای اوایل دهه در این دورهمیها در بریتانیا بزرگ شدهاند، به انگلیسی همانقدر راحت فکر میکنند که به فارسی، و هویت ایرانیشان را با سبکیای حمل میکنند که گاه والدینشان را شگفتزده میکند. با این حال، معمولاً در نهایت سر از همان گفتوگوها درمیآورند. سوزان عبدالرحمان ۲۷ ساله که در یک آژانس لندنی در حوزهٔ بازاریابی دیجیتال کار میکند و در ساری بزرگ شده، رابطهاش با این دورهمیها را دارای مراحل متمایزی توصیف کرد. «وقتی کوچکتر بودم حوصلهام را سر میبرد؛ همهٔ بزرگترها دربارهٔ سیاست و اقتصاد و ایران حرف میزدند. با بقیهٔ بچهها به طبقهٔ بالا فرار میکردم.» مکثی کرد. «حالا خودم یکی از همان بزرگترهاییام که دربارهٔ سیاست و اقتصاد و ایران حرف میزند.» خندهای کوتاه آمد و پس از آن چیزی که کمی شبیه تسلیم بود. «راستش، ترسناک است.»
آنچه عبدالرحمان و همسنوسالهایش متوجه شدهاند، این است که دورهمیها به چیزی تکامل یافتهاند که بهطور غیررسمی اما مؤثر، همچون یک خط لولهٔ منتورینگ عمل میکند. متخصصان جوان — فارغالتحصیلی که به راهاندازی کسبوکار تجارت الکترونیک فکر میکند، پزشک جوانی که طبابت خصوصی را میسنجد، وکیل تازهکاری که به مستقل شدن میاندیشد — خود را در محاصرهٔ کسانی مییابند که پیشتر نسخههایی از همین تصمیمها را از سر گذراندهاند. در یکی از شبهای اخیر در شمال غرب لندن، دانشجوی ۲۲ سالهای تقریباً گذرا گفت که به راهاندازی یک کسبوکار خردهفروشی آنلاین فکر میکند. ظرف سی دقیقه، سه نفر با تجربهٔ مستقیم در خردهفروشی، مدیریت زنجیرهٔ تأمین و مالیهٔ کسبوکارهای کوچک، راهنمایی عملیای به او دادند که — به گفتهٔ خودش بعد از آن شب — «از هر چیزی که آنلاین پیدا کردهام» بیشتر بود. نه پولی رد و بدل شد. نه قراری گذاشته شده بود. عبدالرحمان گفت: «همینطوری اتفاق میافتد. مردم واقعاً میخواهند دیگران موفق شوند. مخصوصاً اگر جوان باشی و ایرانی و در حال سر درآوردن از کشوری که سر درآوردن از آن همیشه آسان نیست.»
همهٔ گفتوگوها گرم نمیمانند.
سیاست، همانطور که انتظار میرود، جایی است که دما بالا میرود. بر سر آیندهٔ ایران، اتاق کسانی را در خود دارد که در کودکی رفتهاند و کسانی که پارسال رفتهاند؛ کسانی که پیوندهای عمیق خانوادگیشان برقرار مانده و کسانی که رشتههایشان فرسوده شده؛ کسانی که خواهان تعاملاند و کسانی که خواهان تقابل. با هم توافق ندارند. گاهی اختلاف تیز میشود. صداها بالا میرود. اتهام سادهلوحی از هر دو سو پرتاب میشود. احمدی، با لحن کسی که یک واقعیت تجربی را گزارش میدهد نه اینکه از آن شکایت کند، گفت: «ممکن نیست دورهمی ایرانی بیدعوا باشد. اگر همه موافق باشند، باید نگران شوی. یعنی هیچکس صادق نیست.»
آنچه در عمل معمولاً رخ میدهد، این است که جدل به اوجی طبیعی میرسد و بعد فروکش میکند؛ معمولاً حدود همان لحظهای که کسی با چای تازه از راه میرسد یا کس دیگری شوخیای میکند که درست به اندازهٔ کافی مینشیند تا تنش بشکند. اختلافها واقعیاند اما اتاق را نمیشکنند؛ شاید چون زمینهٔ مشترک — ایرانی بودن، اینجا بودن بهجای آنجا بودن، تماشای همان رویدادها از همان فاصلهٔ پیچیده — پیونددهندهتر از آن است که تفاوتهای سیاسی جداکننده باشند.
آخر شب، وقتی پالتوها برداشته میشود و خداحافظیها کش میآید، گفتوگوها در راهرو و روی پلهٔ جلوی در ادامه مییابد. نام یک وکیل دستبهدست میشود. کسی از ملکی در بیرمنگام میگوید که شاید ارزش دیدن داشته باشد. دو نفر شماره رد و بدل میکنند تا پرسشی لجستیکی را که پیشتر مطرح شده بود پیگیری کنند. بچهها که ساعتها پیش ناپدید شده بودند، لحظهای دوباره ظاهر میشوند و به سوی ماشین هدایت میشوند.
شب همانطور تمام میشود که آغاز شده بود؛ خودمانی، بیتشریفات، در میانهٔ چند گفتوگوی ناتمام. اما مقدار کوچکی و مشخصی از کار انجام شده است. زن جوانی تصویر روشنتری از چگونگی راهاندازی شرکتش دارد. مرد مسنتری در بخشی که میکوشید واردش شود، رابط تازهای پیدا کرده. چند نفر، اندک اما بهطور معنادار، در هر آنچه این هفته نگرانش هستند، احساس تنهایی کمتری میکنند.
در خانههای ایرانی سراسر بریتانیا، یک سهشنبهشب این شکلی است. و برای جامعهای که در گذر نسلها و از دل دشواریهای بسیار آموخته است داربست خودش را در جاهایی بسازد که برای او ساخته نشدهاند، شاید نکته دقیقاً همین باشد.



