دیدگاه: کسبوکارهای بریتانیا دارند کشف میکنند که جغرافیا هنوز اهمیت دارد
— نوع خاصی از فراموشی نهادی هست که در دورههای طولانی ثبات جا خوش میکند. بازارها روان کار میکنند، زنجیرههای تأمین آرام میچرخند، و معماری فیزیکی و سیاسیِ زیربنایی که همهٔ اینها را ممکن میکند، بهتدریج از دیدرس محو میشود. مدیران دیگر به جغرافیا فکر نمیکنند، چون جغرافیا، برای مدتی، دیگر مشکل نمیسازد. هیئتمدیرهها دیگر از ژئوپلیتیک حرف نمیزنند، چون ژئوپلیتیک، برای مدتی، نتایج فصلی را به هم نمیریزد. ماشین دقیقاً به این دلیل نامرئی میشود که دارد کار میکند.
جنگ ایران آن را دوباره مرئی کرده است.
طی چند ماه گذشته، کسبوکارهای بریتانیا یادآوری گرانی دریافت کردهاند از اینکه اقتصاد مدرن هنوز تا چه اندازه به شمار اندکی از مکانهای راهبردی، گلوگاهها و روابط سیاسی وابسته است که بیشتر اتاقهای هیئتمدیره بیسروصدا از فکر کردن به آنها دست کشیده بودند. تنگهٔ هرمز بارزترین نمونه است. آبراهی که اکثر مردم بدون راهنمایی نمیتوانند روی نقشه پیدایش کنند، توانسته بر قیمتگذاری انرژی، پیشبینیهای تورم، هزینههای کشتیرانی، فرضهای استقراض دولتی و اعتماد کسبوکار در اقتصادی اثر بگذارد که هزاران کیلومتر از خودِ درگیری فاصله دارد. این بدشانسی نیست. این واقعیت ساختاری چگونگی کارکرد واقعی تجارت جهانی است، عریانشده از انتزاعهای آسودهای که دو دهه رویش لایهلایه کشیده شده بود.
نکتهٔ مهم — و همان که بیشتر مفسران از آن غافل ماندهاند — این است که جهانیشدن هرگز جغرافیا را حذف نکرد. جغرافیا را مدیریت کرد، و میان این دو تفاوتی بنیادین هست. آنچه سی سال گذشته واقعاً تولید کرد، نه اقتصادی بیمرز، بلکه نظامی بهغایت کارآمد برای عبور از مرزها، فاصلهها و محدودیتهای فیزیکی بود؛ نظامی که در شرایط ثبات سیاسی معقول درخشان کار میکرد و لحظهای که آن ثبات لغزید، وابستگیهایش را بهتمامی عریان کرد. شرکتی در منچستر میتوانست از شنژن تأمین کند، از نیویورک تأمین مالی کند، دادهاش را در دوبلین نگه دارد و به مشتریانی در ریاض بفروشد. همهٔ اینها درست ماند. آنچه کمتر دیده میشد، شمار خارقالعادهٔ چیزهایی بود که باید همزمان درست پیش میرفتند تا این کار ادامه پیدا کند.
وقتی آن چیزها دیگر درست پیش نمیروند، فاصله با قدرتی چشمگیر خود را دوباره تحمیل میکند.
آنچه دربارهٔ لحظهٔ کنونی نگرانم میکند، اختلال فوری نیست — هرچند جدی است — بلکه مقایسهٔ سرعتی است که بنگاهها واقعاً در فرضهایشان بازنگری میکنند با سرعتی که صرفاً منتظر عادی شدن اوضاعاند تا به مدل قدیمی بازگردند. شواهد مختلط است. یک مدیر لجستیک که اخیراً با او گفتوگو کردم، از تغییری در شیوهٔ کار تیم رهبری ارشدش گفت؛ تحولات ژئوپلیتیک حالا در بحثهای عملیاتیای حضور دارند که پنج سال پیش تماماً بر هزینه و سرعت متمرکز بودند. افق برنامهریزی او برای اختلال زنجیرهٔ تأمین از هفتهها به سالها گسترش یافته است. این نوع بازاندیشی ساختاری معنادار است. اما هنوز فراگیر نیست، و وسوسهٔ تلقی این دوره بهعنوان دورهای استثنایی و نه یک خط پایهٔ جدید، در بخشهایی که مستقیماً آسیب ندیدهاند همچنان قوی است.
چالش راهبردی گستردهتر برای کسبوکارهای بریتانیا با طنز خاصی پیچیدهتر میشود: در معرض این نوع اختلال بودنِ بریتانیا، پیامد مستقیم نقاط قوت آن است. بریتانیا یکی از دارای پیوندهای بینالمللیترین اقتصادهای جهان است. لندن بهراستی یک مرکز مالی جهانی است. بنگاههای بریتانیایی بهطور گسترده در چند قاره تجارت میکنند. کشور دقیقاً از راه گشودگیاش به سرمایه، استعداد و تجارت بینالمللی، مزیت رقابتی چشمگیری ساخته است. اما همهٔ این اتصال، سطح تماسی برای اختلال میآفریند که اقتصادهای بستهتر به همان اندازه با آن روبهرو نیستند. هرچه بیشتر در نظامهای جهانی ادغام شده باشی، وقتی آن نظامها زیر فشار قرار میگیرند، بیشتر حسش میکنی.
این استدلالی به سود عقبنشینی نیست. جهانیزدایی نه پاسخی واقعبینانه به نوسان ژئوپلیتیک است و نه مطلوب؛ و کسبوکارهایی که بیش از حد تهاجمی به سوی خودکفایی حرکت کنند، مزیتهای رقابتیای را قربانی خواهند کرد که ساختنشان دههها طول کشیده است. پاسخ، جهانیشدنِ کمتر نیست. جهانیشدنِ هوشمندانهتر است، که در عمل معنایی کاملاً مشخص دارد. یعنی نقشهبرداری از زنجیرههای تأمین نه فقط برای کارایی هزینه، بلکه برای میزان قرار داشتن در معرض ریسک ژئوپلیتیک. یعنی ساختن افزونگی در روابط حیاتی، پیش از آنکه بحرانی افزونگی را فوری کند. یعنی تمایز گذاشتن میان ریسکهایی که میتوان تجاری پوششان داد و ریسکهایی که تغییر ساختاری میطلبند، و داشتن آن صداقت سازمانی که حتی وقتی اوضاع باثبات به نظر میرسد، بر پایهٔ این تمایز عمل کند.
دولتها با نسخهای از همین چالش در مقیاسی بزرگتر روبهرویند. واژگان سیاستگذاری پیرامون تابآوری اقتصادی در سال گذشته بهطور قابل توجهی تغییر کرده — امنیت انرژی، زیرساخت حیاتی، ظرفیت صنعتی راهبردی — اما واژگان و تخصیص سرمایه دو چیز متفاوتاند. اقتصاد سیاسیِ سرمایهگذاری در تابآوری دشوار است، چون منافعش غیرخطی و از نظر زمانی دوردست است، در حالی که هزینههایش فوری و مرئی. پول خرج ساختن افزونگیای میکنی که امیدواری هرگز به آن نیاز نیفتد، و همین آن را در برابر قطع شدن در فشار مالی بعدی، همیشه آسیبپذیر میکند. درست درآوردن این محاسبه، ثباتی در نیت راهبردی میطلبد که حفظش در گذر چرخههای سیاسی بهراستی سخت است.
آنچه این درگیری بیش از هر چیز روشن کرده، این است که بنیانهای فیزیکی اقتصاد مدرن هرگز از میان نرفته بودند.
کشتیها هنوز باید از آبراههای مشخصی عبور کنند. زیرساخت انرژی هنوز باید از مرزهای مشخصی بگذرد. کالاها هنوز به بنادر مشخص، جادههای مشخص و روابط سیاسی مشخصی وابستهاند که باید آنقدر باثبات باشند که کار کنند. نسلی از رهبران کسبوکار و سیاستگذاران که در دورانی از آرامش نسبی ژئوپلیتیک بالیدند، مدلی از اقتصاد جهانی را درونی کردند که همیشه شکنندهتر از ظاهرش بود. جنگ ایران آن شکنندگی را نیافرید. آشکارش کرد.
شرکتهایی که از این دوره در قویترین موقعیت بیرون میآیند، لزوماً آنهایی نیستند که سریعترین واکنش را به شوک فوری نشان دادند. آنهایی خواهند بود که از شوک برای ساختن تصویری صادقانهتر از جای واقعی آسیبپذیریهایشان استفاده کردند، و بعد در حالی که خاطرهٔ اختلال هنوز آنقدر تازه بود که سرمایهگذاری را توجیه کند، کاری در موردش کردند. آن پنجره، به گواه تاریخ، زیاد باز نمیماند.



