UKبین‌الملل

گزارش ویژه: میان کتابخانه و شیفت شب؛ زندگی یک دانشجوی ایرانی در لندن

ساعت ۵ و ۱۸ دقیقهٔ بامداد، زنگ ساعت ستاره زادخوست زیر بالشش می‌لرزد.

اتاقش در آپارتمانی اشتراکی در استرتفورد هنوز تاریک است. روی صندلی کنار تختش یونیفرم سیاهی است که در کافه‌ای نزدیک لیورپول استریت می‌پوشد. روی میزش: انشایی نیمه‌تمام، یک ماشین‌حساب و فهرستی دست‌نویس از هزینه‌های این ماه با عنوان کرایه، اویستر، غذا، شهریه.

اجاره. رفت‌وآمد. غذا. شهریه.

پیش از برخاستن پیام‌هایش را نگاه می‌کند. مدیر کافه پرسیده است آیا می‌تواند نیم ساعت زودتر شروع کند. خانواده‌ای در های‌بری که از کودکشان نگهداری می‌کند می‌خواهد شب جمعه را تأیید کند. بعد پیام صوتی‌ای از مامانش در تهران هست.

ستاره آن را بی‌درنگ پخش نمی‌کند.

بعداً می‌گوید: «گاهی از لحن صدایش می‌فهمم اتفاقی افتاده است. شاید قیمت دارو عوض شده. شاید بابام قبضی دارد. هیچ‌وقت نمی‌گویند پول بفرست. می‌گویند نگران نباش، عزیزم. من از همین می‌فهمم که نگران‌اند.»

ستاره در ۲۴ سالگی در لندن در مقطع کارشناسی ارشد درس می‌خواند. سه شغل پاره‌وقت دارد: شیفت‌های صبح زود کافه، کار گاه‌به‌گاه ترجمهٔ فارسی-انگلیسی و نگهداری از کودک. این کارها نخست هزینه‌های زندگی خودش را می‌پردازد. وقتی چیزی باقی بماند، برای خانواده پول می‌فرستد.

روزش با قهوه‌ای که نمی‌نوشدش و پیاده‌روی شتاب‌زده تا ایستگاه آغاز می‌شود. ساعت ۶:۳۰ صبح دارد شیر را بخار می‌دهد، میزها را جمع می‌کند و ریتم جمعیت صبحگاهی را می‌آموزد: مشتریان همیشگی که فلت‌وایت با شیر جو دوسر می‌خواهند، کارمندانی که به لپ‌تاپ خیره‌اند، و گردشگرانی که می‌پرسند مترو کجاست.

می‌گوید: «عجیب است. به آدم‌هایی قهوه می‌دهی که دیرشان شده، بعد می‌دوی به دانشگاه و سعی می‌کنی آدمی بشوی که آینده دارد.»

بیشتر دانشجویان بین‌المللی در دوره‌های دانشگاهی می‌توانند در طول ترم حداکثر ۲۰ ساعت در هفته کار کنند. این سقف همهٔ کارهای دستمزدی را روی‌هم در بر می‌گیرد. برای ستاره، این عدد به اندازهٔ هر مهلت تحویلی مهم است.

در گوشی‌اش یادداشتی دارد که هر شیفت با قرمز در آن ثبت شده است: کافه، ۶:۳۰ تا ۱۰؛ نگهداری از کودک، ۶ تا ۱۰:۳۰؛ ترجمه، ساعات تخمینی. شمردن ساعات ترجمه از همه سخت‌تر است، چون تا دل شب دنبالش می‌آید.

می‌گوید: «نمی‌شود به همه‌چیز بله گفت. اگر از سقف رد شوی، ویزایت را به خطر می‌اندازی. اما اگر زیاد نه بگویی، نمی‌توانی خرج لندن را بدهی.»

دستمزد داوطلبانهٔ زیستی این شهر ۱۴٫۸۰ پوند در ساعت است، اما حتی با آن نرخ هم حساب‌وکتاب بی‌رحم است. چند ساعت لغوشده می‌تواند هفته را عوض کند. کرایهٔ قطار، یک کتاب درسی یا قبض سوپرمارکتی بزرگ‌تر از معمول به یک تصمیم بدل می‌شود.

ساعت ۱۰ صبح، ستاره در سمینار است. با بوی محو قهوه که هنوز روی لباسش مانده است می‌رسد، مویش را بسته و دفترش پیش از آغاز سخن استاد باز است. وقتی هم‌کلاسی‌ها از کارآموزی یا تعطیلات حرف می‌زنند، او گوش می‌دهد و در همان حال حساب می‌کند که آیا می‌تواند از پس رد کردن یک شیفت شنبه بربیاید.

ناهار، برنج و مرغی می‌خورد که شب پیش یک‌جا پخته است. هم‌خانه‌هایش به آن می‌گویند «میل‌پرپ»؛ او می‌گویدش غذای دو روز.

در خانه، وقتی وقت داشته باشد عدس‌پلو درست می‌کند: عدس، برنج، کشمش و هر ادویه‌ای که در کابینت مانده است. در هفته‌های دشوار، ماکارونی است و سبزیجات یخ‌زده و چای.

می‌گوید: «اول از راه غذا دلت برای وطن تنگ می‌شود. بعد از راه زبان.»

تماس‌هایش با خانواده دیروقت انجام می‌شود. اختلاف ساعت وانمود کردن به اینکه کمتر از آنچه هست خسته است را آسان‌تر می‌کند. صبر می‌کند تا شیفتی را تمام کند یا تکلیفی را تحویل دهد و بعد زنگ بزند. مادرش می‌پرسد غذا خورده‌ای. ستاره می‌گوید بله، حتی وقتی شام هنوز فقط یک ایده است.

ساعت ۶ عصر، شهر را طی می‌کند تا از کودکی نگهداری کند. در آشپزخانهٔ خانواده‌ای دیگر، به تکالیف کمک می‌کند، بشقاب‌ها را جمع می‌کند و قصهٔ پیش از خواب می‌خواند. کار آرام است، اما هرگز واقعاً از دانشگاه جدا نیست. گوشی‌اش کنارش است با سندی باز: منابعی برای خواندن، یادداشت‌هایی برای مرتب کردن، بندی برای بازنویسی در راه بازگشت به خانه.

نزدیک نیمه‌شب، در آپارتمان را باز می‌کند و آرام حرف می‌زند تا کسی را بیدار نکند. کتری را پر می‌کند، لپ‌تاپش را باز می‌کند و دوباره به انشا نگاه می‌کند.

در هفتهٔ ستاره صحنهٔ باشکوهی نیست، هیچ لحظهٔ یگانه‌ای نیست که فشار در آن دیدنی شود. فقط خواسته‌های کوچکِ بیش از اندازه‌ای هستند که بر سر یک ساعت واحد رقابت می‌کنند: یک شیفت، یک درس، پیامی از خانواده، پرداخت اجاره، یک تکلیف.

پیش از خواب، به پیام صوتی مادرش پاسخ می‌دهد.

«مامان، من خوبم. نگران من نباش.»

مامان، من خوبم. نگران من نباش.

سپس زنگ ساعت را برای ۵:۱۸ بامداد کوک می‌کند.

عبدالرحمان

من خبرنگار حوزه اقتصاد و رمزارز هستم و سابقه فعالیت رسانه‌ای در امارات متحده عربی و بریتانیا را دارم. تمرکز من بر پوشش دقیق اخبار اقتصادی، تحلیل بازارهای مالی و فناوری‌های نوین است

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *